تو راهی...
سلام قند عسل مامان
پسرم یه چند روزی می شد که وقت نکرده بودم بیام و برات پست بذارم، آخه اومدم خونه ی مامانی اینا و دیگه داریم آخرین کارهای مربوط به سیسمونیه پسرمو انجام میدیم. خیلی دلم برای وبلاگت و برای دوستام تنگ شده بود...
امروز عزیز دل مامان 33 هفته ش تموم شدو وارد هفته ی 34 شد. خیلی خوشحالم و باورم نمی شه که دارم به دیدار نزدیکتر می شم. توی این هفته لایه های چربی که برای تنظیم دمای بدنت بعد از تولد نیاز داری ، در حال کامل شدن هستن، برای همین بدنت حالت گردتری به خودش می گیره، البته نه به گردی و قلمبه ایه مامانی... سیستم عصبی مرکزی در حال تکمیل شدن هست و ریه هات کاملا رشد کردن.
مامان هم امروز رفت آزمایش داد و 2 شنبه وقت دکتر داره. یه خبر خوب اینکه دیگه کمرم درد نمی کنه، ولی خب خیلی احساس سنگینی می کنم. دیگه هیچ کدوم از کفشهام پام نمی شن و مجبورم صندل پام کنم. همه خیلی حواسشون به من هست و دوست دارن نه برای من نه برای گل پسر اتفاقی بیفته. خیلی دلم می خواد الان ببینم چه شکلی هستی ولی این و بدون هر شکلی که باشی مامان قربونت میره. الان که این پست و برات میذارم خونه ی مامانی هستم و دایی هادی و خاله منا هم اینجا هستن و بهت حسابی سلام می رسونن. ولی دایی داره عمیق فکر می کنه.
عزیزم از 4شنبه باباتو ندیدم کارش زیاده و الان من خیلی دلتنگشم. خدا کنه هرچی زودتر به خوشی این زمان بگذره تا مامانی و بابایی بتونن پسملشون و ببینن... یکی از کارگرهای سابق بابایی چند روز پیش زنگ زده بود به بابا. 15 سال بود که منتظر یه نی نی بودن و خدا پارسال بهشون یه نی نیه ناز هدیه داد. وقتی شنیده بود که بابایی یه توراهیه نقلی داره، کلی خوشحال شده بود و برای تبریک زنگ زدش. نمی دونی وقتی بابات ازش صحبت می کرد تو چشماش اشک پر شده بود، آخه می گفت که گفته الان معنی اصلی و واقعیه زندگی و دارم می چشم و خیلی خیلی از داشتن کوچولوم خوشحالم.خیلی براشون خوشحال شدم. امیدوارم که خدا به هر کسی که آرزوی داشتن یه کوچولو هست یه فرشته هدیه بده...
خب دیگه گل پسرم می خوام بگم که اندازه ی کل دنیا دوست دارم و این هفته دیگه بهت قول می دم که ایشاالله اتاقت و کامل کنم...یعنی کامل کنیــــــــــــــــــــــم...
پس به امید بغل کردنه پسرم ، شب بخیر...


تو راهی...
